![]() |
" کاری را با دیگران بکن که اگر به جای تو بودند با تو می کردند"
سردی درون
شش نفر در سرمای شدیدی گرفتار شدند
هر یک قطعه چوبی به همراه داشت
....
آنش رو به خاموشی آنان نیازمند هیزم بود
اولین زن، کنده خود را به آتش نینداخت
زیرا در صورت های اطراف آتش
متوجه یک صورت سیاه شد
....
نفر بعد در آنسوی آتش کسی را دید
که از فرقه کلیسای او نبود
بنابر این
نتوانست خود را راضی کند
تا کنده اش را در آتش اندازد
....
نفر سوم زنی بود در لباس های ژنده
چرا باید کنده اش را بدهد
تا پولدار تن آسایی زنده بماند؟
....
مرد ثروتمند به عقب لمیده و فکر می کرد
که چه ثروتی نزد خود دارد
و چگونه باید آن را از فقیران تنبل در امان بدارد
....
چهره مرد سیاه در میان شعله های آتش
حاکی از انتقام بود
چون آنچه که در قطعه چوب می دید
فرصتی برای عداوت با سفیدان بود
....
وقتی چهره بیگانه ای را در میان جمع دید
آخرین نفر در این گروه سرگردان
کنده خود را دور انداخت
....
کنده ها در دست های بی حرکت مرگ
گواهی هستند بر گناه انسان ها
سرمای هوا نبود که آنان را به مرگ کشانید
بلکه آنان از سرمای درون جان سپردند
اقتباس از یک شاعر بی نام
رامین می نویسد:"رهيار جان سلام.
خيلي مطالبت براي من مفيد بود مخصوصاً مطالبي که در مورد سيگار نوشته بودي. اما من اطرافم پر هستند از آدم هايي که سيگار مي کشند و تا الآن جلوي خودم رو در برابر تعارفاتشان گرفتم. اما واقعاً برايم سخته که بيشتر از اين جلوي خودمو بگيرم. ميشه بگی چه جوري اين کارو بکنم؟..."
این مطلب رو چند روز پیش یکی از خواننده های این بلاگ زیر مطلب" امر به معروف یا رفتار قاطعانه" گذاشته بود که از همین جا از این دوست عزیز سپاسگزارم و تأخیرم رو هم در جوابگویی باید ببخشید. همینطور باید بگم که هفته جهانی مبارزه با دخانیات رو هم پشت سر گذاشتیم و جا داره که مطلب کوچیک دیگه ای در این مورد تو بلاگم بگذارم. انشاءالله که مفید واقع بشه.
قبل از هرچیز باید بگم این شما هستید که خودتون می تونین بر وسوسه غلبه کنین و انتخاب کنین که می خواید سالم بمونید یا نه؟ مطالب زیر عیناً از فصل پنجم کتاب سیگار نه (نویسنده: ماتئو وایتمن، مترجم مینا اخباری آزاد) با عنوان غلبه بر وسوسه ها نقل شده که به شما هم توصیه میکنم این کتاب رو حتماً مطالعه کنین!
« چرا من وسوسه می شوم؟
مردم به دلایل مختلف اولین سیگار را امتحان می کنند. در اینجا به برخی از ]مهمترین[ دلایل اشاره شده است:
تأثیر دوست: زمانی که همه سیگار روشن کرده اند،طبیعی است کسی که سیگار نمی کشد، احساس تنهائی کند. حتی اگر به سمت این عادت کشیده نشوید، غیری سیگاری ماندن می تواند باعث شود که احساس کنید از جمع دور مانده اید.
کنجکاوی: می دانیم که سیگار کشیدن لذتی برایمان ندارد، اما به نظر می رسد دوستانمان از آن لذت می برند، پس چرا ما لذت نمی بریم؟
هوس، میل، وسوسه: وقتی زمان قضاوت فرا می رسد، بیشتر مردم می پذیرند اولین سیگار خود را در اثر وسوسه ای لحظه ای کشیده اند. به ندرت برنامه ای از پیش تعیین شده در این باره وجود دارد. فقط یک تصمیم آنی است که باعث به راه افتادن این همه جار و جنجال می شود.
تبلیغات تنباکو، تجارتی پر درآمد: ]که در کشور ما خوشبختانه کمتر به آن پرداخته شده پس از توضیح آن صرفه نظر می کنم[
...
هیچ کس به عمد نمی خواهد به سیگار معتاد شود. اگر شما می دانستید اولین تجربه ی دود کردن، به عادتی تبدیل می شود که تا اخر عمر با شما خواهد بود، عادتی که سرانجام به مرگ منتهی می شود، این امکان وجود داشت که حتی برای یک بار هم ان را تجربه کنید، این طور نیست؟
تأسف آور است، همه از روی سادگی فکر می کنند اعتیاد چیزی است که گریبان دیگران را می گیرد. و زمانی که خودتان به طور جدی درگیر آن می شوید، دیگر برای انجام هر کاری دیر است. به همین دلیل اینجا ... ده راه برای پس زدن وسوسه آورده شده است.
جملات زیادی وجود دارد که اگر کسی سیگار به شما تعارف کرد آن ها را بازگو کنید. در اینجا به ده جمله نجات دهده برای دوری از سیگار اشاره شده است:
1- شما اشتباه گرفته اید. من آن کسی نیستم که فکر می کنید
2- چرا باید خودم را پشت صفحه ای از دود پنهان کنم؟
3- نه امروز! نه فردا! نه روزهای دیگر!
4- نه متشکرم، من بیش از حد به هوای تازه معتاد شده ام.
5- چیزی در قلبم می گوید "نه"
6- نه، من سال های پیش سیگاری ها را ترک کرده ام.
7- متأسفم، من ریه هایم را دوست دارم
8- هنوز عقلم سر جایش است
9- متأسفم، هنوز به سلامتی خود اهمیت می دهم.
10- ول کن بابا! »
"نه" گفتن مهارتی است که انسان فقط با تمرین کردن می تونه به اون دست پیدا کنه. اصلاً به نظر من باید همه از قبل پیش بینیه همچین موقعهایی رو بکنن بعد از قبل آماده باشن تا اسیر جو نشن! بازم میگم شما میتونین به لینک هایی که در پیوندهای وبلاگ قرار داده شده یه سر بزنین.
امیدوارم رامین و بقیه کسانی که مثل رامین دور و برشون پره از افراد سیگاری بتونن بر وسوسه هاشون غلبه کنن تا بتونن این بدن رو که امانته در دست انسان سالم نگهش دارن.
به امید سلامتی و شادابی همه شما...
یک گروه دانشمند جوان متشکل از 3 زن و 3 مرد تصمیم گرفتند ربات های مختلفی بسازند که قابل تربیت باشند و آن ها را در شرایط مختلف اما با امکانتی یکسان تربیت کنند و سپس آن ها را در مقابل شرایط گوناگون بسنجند. این گروه پیش بینی کرد که این ربات ها را در عرض 9 ماه بتواند آماده نماید.
این دانشمندان شب و روز تلاش کردند و برای این هدف خود از هر تلاشی دریغ نکردند. چه شب هایی که نخوابیدند و چه روزهایی که غذا نخوردند تا بتوانند کار خود را به نحو احسنت انجام دهند وبالاخره کارشان بعد از 8 ماه و 22 روز به انجام رسید و توانستند 4 ربات را آماده نمایند. حالا نوبت به اسم گذاشتن بر روی این ربات ها بود. آن ها اسم های پرتو، سایه، مرتاژ و پارسا را برای ربات های خود انتخاب کردند.
پرتو و سایه را به گونه ای برنامه دادند یا بهتر بگویم تربیت کردند که با عقایدی بسیار سخت هر آنچه را که به آنها برنامه داده شده بود می پذیرفتند و غیر از آن را رد می کردند. مرتاژ به گونه ای برنامه هایش بارگزاری شدند که هر آنچه را به ظاهر زیبا می دید می پذیرفت و هرچه را حتی اگر به صلاحش بود و برایش زیبا جلوه نمی کرد نمی پذیرفت و دست رد بر آن می زد. حال نوبت به پارسا بود. پارسا بر نامه اش پیچیده تر بود و باید به گونه ای تربیت می شد که هر آنچه در زمان حال برایش مناسب بود با کمی درنگ و تأمل می پذیرفت یعنی بایستی به گونه ای برنامه ریزی می شد که احتیاجات زمان خود را درک کرده و به دنبال آنها می رفت. به هر پیچیدگی که بود برنامه پارسا هم آماده شد اما زمان بیشتری را صرف کردند تا توانستند برنامه پارسا را بارگزاری کنند...
این 4 ربات بالاخره مراحل آزمایشی را و تکمیلی برنامه را با موفقیت پشت سر گذاشتند و وارد جامعه شدند و در کنار انسان ها زندگی کردند. بعد از گذشت 15 سال اختلافات برنامه های آن ها به مرور بارز شد و کم کم می شد تفاوت های آن ها را احساس کرد. نتایج کمی عجیب بودند...
پرتو و سایه در مقابل اکثر تحولات مخالفت می کردند و حاضر به قبول آنها نبودند به طور مثال آمدن اینترنت و ماهواره را در فضای خانه خود قبول نکردند و با آنها به شدت مخالف بودند. مرتاژ با تحولات واکنش های سریع نشان می داد اما اگر کسی یا نیرووی قصد داشت در مقابل آن تحول بایستد دست به هرج و مرج و اعتراض های شدید می زد(در تحقیقات این دانشمندان مثالی برای این مورد یافت نشد و حدث می زنیم که آن را به دلایلی پاک کرده اند!). اما پارسا بسیار انعطاف پذیر بود وتحولات را پس از کمی درنگ قبول یا رد می کرد.
این جریان به همین منوال گذشت تا اینکه این ربات ها 30 ساله شدند و باز هم مشاهدات عجیبی یافت شد...
پرتو، سایه و مرتاژ در مقابل تغییرات بسیار شکننده عمل می کردند و در تغییراتی که بر سر راه زندگی خویش می دیدند دچار مشکل می شدند و سیستم آنها با پیغام های متعدد خطا روبرو می شد و بالاخره روزی برنامه آنها به طور کل از کار ایستاد و دیگر کار نکرد! ولی پارسا تغییرات را به راحتی می پذیرفت و فقط 4 بار به طور کل پیغام خطا داد و توانست به کار خود به خوبی در میان انسان ها ادامه دهد...
محبوبم!
اگر بدین سبب به سوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی، بگذار که آنجا بسوزم
و اگر بدین سبب به سوی تو می آیم
که لذّت بهشت را به من ببخشی بگذار که درهای بهشت همیشه به سویم بسته شود
امّا...
اگر به خاطر خودت به سویت می آیم محبوبم! مرا از خویش مران!
متبرکم کن...
تا در کنار زیبایی جاودانه ات تا ابد لانه کنم
یکی از عارفان برجسته
حتماً دیدین جدیداً که تورم چه قدر شدیده و هر روز قیمتا میره بالا؛ ترمز هم نداره. یه جوری شده که واقعاً داد بعضیا در اومده، کسی هم نیست بفهمه علّت چیه. امّا یه علّت به ذهن این حقیر رسید که دلیلش خود ما هستیم. مطلب زیر رو هم که میخونید یه موقع نگید این "رهیار" (اسم مستعارمه) از دولت حمایت می کنه و همه کازه کوزه ها رو سر خودمون شکست!
مطلب زیر کاملاً حقیقی نیست و واسه من به این شکل اتفاق نیفتاده ولی یه کم دقت کنید میبینید همین جوریاست...
امروز میری دم میوه فروشی میبینی کیلویی 50 تومن به ميوه هاش اضافه کرده. ازش میپرسی چرا؟ میگه آخه دیروز رفتم برنج بخرم 100 تومن گرونتر شده بود. منم مجبور شدم چیامو گرون کنم.
میری دم خوارو بار فروشی میبینی 100 تومن برنج گرون شده. میگی چرا اینجوریه؟ میگه من رفتم ماست بخرم بقالی سر کوچه چیاشو 50 تومن گرونتر کرده بود منم گرون کردم.
از بقال سر کوچه میپرسی چرا چیات گرون شده؟ میگه والّا دیدم اکبر آقا واسه تعمیر ماشینم 10000 تومن بیشتر گرفت منم دیدم باید گرون کنم چیامو تا بتونم خرج ماشینو در بیارم!
اکبر آقا هم میگه واسه این گرونتر میگیرم که کارگرم از هفته پیش حقوق بیشتری از من خواسته.
از کارگره میپرسی چرا حقوق بیشتری میخوای میگه چون از دو هفته پیش باید کرایه بیشتری بدهم که بیام سر کار، واسم صرف نمی کرد.
از راننده تاکسی میپرسی بنزین که گرون نشده، چرا پس کرایه رو گرون کردی؟ میگه وقتی هر روز قیمت میوه کیلویی 50 تومن گرون میشه، من کرایه رو گرون نکنم؟
....
امروز میری دم میوه فروشی میبینی کیلویی 50 تومن به اجناسش اضافه کرده...
البته مشکلات اقتصادی رو هم که گریبان گیر کشورهایی مثل ایرانه نمیشه چشم پوشی کرد. امّا به نظر شما در قضیه بالا مقصر کیه؟
عزیز من کی گفته اعتیاد فقط به مواد مخدره. والّا اگه تحقیق کنن آمار اعتیاد به SMS بیشتر از اعتیاد به مواد مخدره حتی تو مدرسه ها هم میبینی بچه ها به جای اینکه پچ پچ کنن، حرفاشونو با SMS میزنن!!! این روزا هم که یکی از اپراتورهای تلفن همراه کولاک کرده و اغلب 2 تا 3 تا خط دارن ماشالّا...
حالا فکر کردید که اگه بیش از حد SMS بازی کنید چه اتفاقی می افته؟ داستانش به این شکله، گوش کنید تا بگم (ببخشید از اینجا به بعد قضیه یه کم جدی میشه، مجبورم شکسته ننویسم!)
از همان ابتدای دنیا، انسانها درصدد پیدا کردن راه های جدید و راحت برای برقراری ارتباط از فواصل دور بودند. اولین تلاش آنها استفاده از پیک یا پیغام آوران و گفتن اطلاعات به آنها بود. این پیک ها افرادی آموزش دیده با حافظه ای بسیار عالی بودند که می توانستند بین فواصل بسیار دور مسافرت کنند تا بتوانند وظیفه خود را انجام دهند.
بعد روزی از روزها یک نفر .........
علامت ها و نمادها را اختراع کرد. خیلی زود این رمزها و نشانه ها برای نوشتن با یکدیگر ترکیب شدند. این اختراع جنگی ناتمام را تا همین امروز بین مکالمه کلامی و نوشتاری برپا کرد. خیلی زود حافظه عالی پیک و پیام رسان جای خود را به اختراع جدید که نامه نامیده می شدند داد. خوشبختانه، پیام رسانان هنوز می توانستند شغل خود را حفظ کنند و این مسافت ها طولانی را مسافرت کردن و نامه ها را به گیرنده های خود برسانند.
بعد تلگراف اختراع شد، که ضربه دیگری به ارتباط کلامی و همچنین به پیام رسانان بود. ناگهان ارتباط سمبلیک را می توانستند خیلی سریعتر از پیام رسانان به فواصل خیلی دور بفرستند.
به نظر می رسید که ارتباط کلامی دیگر جلال و عظمت سابق خود را به دست نمی آورد، اما این دیدگاه خیلی سریع با اختراع تلفن توسط یک اسکاتلندی بی پایه و اساس شناخته شد. خیلی زود ارتباط کلامی جایگاه سابق خود را به دست آورد چون خیلی بهتر از تلگراف بود.
بخش عمده قرن بیستم، تلفن وسیله ارتباطی متداول بین مردم بود اما در اواخر آن،SMS (خدمات پیام کوتاه) روی کار آمد. ابتدا تصور می شد این خدمات بیهوده وبلااستفاده است تاجاییکه صنعت تلفن همراه در امریکا آن را جرء خدمات رایگان برای مشترکین خود قرار داد. اما امروزه SMS یکی از متداولترین استفاده هایی است که مردم از تلفن همراه می برند.
حال این سؤال پیش می آید که SMS چه طور بر زندگی اجتماعی انسان تأثیر می گذارد.
دوره سؤال پرسان!!!
اولین تاثیر آن این است که SMS دادن به شکل اعتیاد درمی آید. معتادان به SMS همیشه موبایل به دست هستند و منتظر اینند که صدای بیپ بیپ زنگ اس ام اس را بشنوند و سریعاً به آن پاسخ دهند. اگر دقت کنید این افراد همیشه در اس ام اس هایشان یک سوال وجود دارد تا طرف مقابل مجبور به دادن یک اس ام اس دیگر برای جواب آن بشود و آنها هم بطور مداوم اینکار را تکرار کنند.
استفاده مکرر از سوال ها در ذهن شما ریشه می گیرد و رابطه تان را با مردم در زندگی واقعی هم تحت تاثیر قرار می دهد. خیلی زود این پدیده به همه جا تعمیم مییابد؛ سوال به متداولترین شکل ارتباط بدل می شود. وقتی فقط سوال وجود داشته باشد دیگر استفاده از علامت سوال بی جا و بی معنی خواهد بود و زندگی هم تا ابد تغییر خواهد کرد.
من قبول دارم بالاخره یکی از سرگرمی های ما جوونا همین شده که به هم SMS بدیم. اما اعتیاد به هر چیزی بده. میخوام از شما بپرسم که چه جوری میشه از این اعتیاد جلوگیری کرد؟
یکیشو خودم میگم: هر کی تو اس ام اسش سوال ازم پرسید منم فحشو میکشم به هیکلش که معتاد نشم. ![]()
مطالب داستان برداشتي آزاد از http://persclub.com/showthread.php?td=318
ساعت 4 صبح.... بر خلاف خیلی های دیگه که با کلی ساعت کوکی و داد و بیداد باید بلند شن اون بدون ساعت خیلی راحت بیدار شد. خدا رو شکر کرد که خدا یه روز دیگه بهش اجازه داده که به مردم خدمت کنه. دست نمازشو گرفت و نماز صبحو خوند، صبحانش رو خورد و یه بوس کوچولو رو پیشونیه دختر 4 سالش که خواب بود کرد و از خونه زد بیرون چون که اونو خیلی کم می دید؛ شبا دیر وقت می اومد و صبحا هم که زود از خونه بیرون می رفت. دو تا خیابون اونطرفتر در حالی که هوا هنوز تاریک بود، پشت یه درخت لباسشو عوض کرد و گاریشو برداشت تا بره به کارش برسه. لباس نا رنجی رنگی به تن داشت که روش نوشته بود پیک بهداشت...
صورتی پر چین و چروک و گرد، چشمایی مشکی که گودی چشم هاش آدمو یاد چاه آبی میندازه که عکس ماه توش افتاده! بینی کوفته و کوچک، موهایی کم پشت که تارهای سفید هم کم نداره. قدی حدود 170 سانتی متر و هیکلی متوسط و کمی خمیده. دست های پینه بستش نشون از زحمت های بسیاری است که کشیده و حاکی از رنج دوران... آره آقا حمید رفتگر محله ماست که اگه یه روز صبح صدای کِش کِش جاروشو نشنویم واسش نگران میشیم که نکنه مشکلی واسش پیش اومده. آقا حمید همون کسیه که صبح تا حدودای ساعت 10 لباسش نارنجی و بعد از اون تا حدودای ساعت 2 بعد از ظهر لباسش سبز رنگ و به چمنای پارک نزدیک خونمون آب میده تا اونا رو سیراب کنه...
یه روز که توی سایه دیوار یکی از خونه های داخل کوچمون نشسته بود که استراحت کنه پیشش رفتم تا یه کم باهش حال و احوال کنم. منو به گرمی پذیرفت و حتی می خواست لقمه نون و پنیری که داشت رو با من شریک شه. من بهش گفتم که شما واسه محله ما خیلی زحمت می کشین و من می خوام بیشتر از شما بدونم. با يک لبخند مليح گفت پسرم آخه واسه چی می خوای بدونی؟ گفتم آخه می خوام بیشتر از مرد زحمت کش مهربونی که هر روز می بینمش بدونم، و بدونم اوضاع و احوالش چه جوریه.... گفت حالا از کجا شروع کنم؟ گفتم از هرجا خودتون می خواید. یه آه کوچیک کشید و شروع کرد....
از کودکیش گفت که در 10 سالگی پدرشو از دست داده و مجبور شده دو سال بعد از اون دیگه مدرسه نره و کمک داداش بزرگترش نون آور خونه بشه. تو سن 22 سالگی با دختر خالش که خیلی هم دوستش داشته ازدواج می کنه و الآن 3 تا فرزند داره. دختر بزرگترش الآن سال دوم مهندسی برقه و می گفت خدا رو شکر خودش خرج تحصیلشو در میاره. پسرش کلاس سوم راهنماییه و یه دختر 4 ساله که وقتی اسم اونو گفت یه قطره اشک تو چشاش حلقه زد که معلوم بود خیلی دوسش داره. از پستی ها و بلندی های زندگیش گفت و گفت و گفت.... و گفت عصر ها هم میره تو این خیابون و اون خیابون دست فروشی تا خرج خونه رو در بیاره...
از یه چیز خیلی گلایه داشت. از این که این همه زحمت می کشه و آدما خیلی وقتا قدر زحمتاشو نمی دونن و با نگاهاشون و حرفاشون طوری برخورد می کنن که انگار من نوکرشون هستم و هر جور می خوان می تونن با من برخورد کنن. می گفت مگه کار من عاره که اینجوری میکنن. تازه اگه امثال من نباشن که باید توی کثافت زندگی کنن... دیدم واقعاً راست می گه و ما همیشه باید قدر زحمت هر کسی رو بدونیم و به هر انسانی احترام بگذاریم چرا که خداوند تمامی انسان ها رو اصیل، نجیب و شریف خلق کرده و از این بابت بین هیچ کدوم فرقی نگذاشته. هر شغلی در جای خودش باید باشه تا انسان ها بتونن یه زندگی خوب داشته باشن و تازه آقا حمید یه جورایی جبر زمونه مجبورش کرده بود که این شغل رو انتخاب کنه و اگه اینطوری نمی شد شاید آقا حمید الآن جای یکی از این دکتر – مهندسا بود. ولی الآن آقا حمید رفتگر محله ماست و مهم اینه که هم راضیه هم خوشحاله که داره بی منّت به مردم خدمت می کنه...
یه دفه ازم پرسید ساعت چنده؟ گفتم ده و رب.. گفت اوه، خیلی دیرم شده باید برم و عذر خواهی کرد و بلند شد. یه جمله گفت که منو خیلی متأثر کرد و منو حسابی برد تو فکر، چیزی که شاید خیلی از تحصیل کرده ها و ثروتمندا هم بهش توجه نداشته باشن ولی آقا حمید درکش کرده بود: خدایا به داده ها و نداده هات شکر..!
پنجره رو باز کن، یه کم بو بکش؛ بوی چیو حس می کنی؟ آره بوی عید، بوی تازگی، بوی نویی، بوی شادابی و طراوت، بوی دوباره زنده شدن طبیعت...
نه اشتباه نکنید نمی خوام از این مطلبای زیبا در مورد طبیعت بنویسم. توی چندتا پست قبلیم در مورد این نوشته بودم که طبیعت میتونه معلم بزرگی واسه ما باشه. حالا ما چه درسایی میتونیم از این دوباره نو شدن طبیعت بگیریم؟ جواب این سؤالو خودتون بدین... من میخوام چیز دیگه ای بگم!
همیشه آخر سال که میشه آدما میشین حساب می کنن یا به قولی دو دوتا چارتا می کنن که امسال چه قدر درآمد داشتم؟ چه قدر ضرر کردم؟ کجاها اشتباه کردم که ضرر کردم؟ اگه امسال درآمد خوبی داشتم به چه دلیل بوده؟ حالا با این وضع بازار سال آینده روی چی بیشتر مانور بدم که موفق تر بشم؟ حتماً هم دیدین که حسابدارا این روزای آخر سال حسابی سرشون شلوغه و وقت ندارن و بعضی شرکت های بزرگ تجاری هم تعداد حسابداراشون رو افزایش میدن تا بتونن آخر سال همه حساب کتاباشون رو جمع و جور کنن.
به باغ دلت نظر کن... این روزا فرصت خوبیه که بشینی دو دو تا چارتا کنی. ببینیم امسالت با سال گذشتت چه تفاوت هایی داشته؟ در کل راضی کننده بوده یا نه خدای ناکرده بد تر شده؟ دل چند نفرو به دست آوردی و دل چند نفرو شکوندی؟ بر لب چند نفر خنده آوردی و چشم چند نفرو پر اشک کردی؟ چه قدر دروغ گفتی یا خدای ناکرده پشت چند تا از بنده های خدا حرف زدی؟...
به باغ دلت نظر کن... ببین جه اندوخته هایی امسال کسب کردی؟ بین چه مهارت هایی رو واسه زندگیت کسب کردی؟ چه فضائل خوبی رو تقویت کردی و چه فضائلی رو قبلاً داشتی که الآن نداری؟ ببین چه افراد جدیدی سر راهت قرار گرفتن و با چند تاشون دوست شدی و آیا اینها به ترقی تو کمک کردن یا باعث پس رفت تو شدن؟ تو به چند نفر کمک کردی و چند نفر به تو کمک کردن؟ آیا تونستی کاری کنی که امروزت از دیروزت بهتر باشه؟...
به باغ دلت نظر کن... چه قدر خوبه که این کارو هر روز در آخر شب انجام بدی. یعنی هرشب به حساب اون روزت رسیدگی کنی و آخر سال هم بتونی یه بیلان سالانه از کل سالت بگیری تا بتونی سال جدیدو کولاک کولاک شروع کنی و آخر سال دیگه همین موقع ها حسابی دستت پر باشه.
به باغ دلت نظر کن... میدونی ضرورت این کار چیه؟ اگه ما هر لحظه حسابامونو چک کنیم دیگه نگران این نیستیم که هر لحظه ممکنه با این دنیای خاکی وداع کنیم و ناقص از این دنیا بریم. پس زود باش قلم و کاغذو بردار و شروع کن...!!!
یکی از خوانندگان عزیز این وبلاگ به خاطر پست قبلی من به این بنده اعتراض کرده بودند که این رفتارم با آن فرد درست نبوده. با تشکر از این عزیز که باعث شدند که این پست را بنویسم و نظر شخصی خود را عنوان کنم.
بله دوستان عزیز امروزه به عقیده من دیگر امر به معروف کار صحیحی نیست بلکه فرد بایستی اعمال خود را سنجیده و مراقب آنها باشد و هر روز و هر زمان آنها را مورد محاسبه قرار دهد. امّا من به نظرم می آید در این طور موارد که فردی باعث به مخاطره افتادن دیگران می شود دیگر انسان نمی تواند ساکت بنشیند بلکه باید با یک رفتار قاطعانه و محترمانه فرد را آگاه بسازد. من می خواهم در ادامه و به این بهانه در مورد مضرات سیگار و دود دست دوم کمی برای شما بیاورم که شما برای اطلاعات بیشتر می توانید به لینک های مربوطه در همین وبلاگ مراجعه کنید...